ای جادوگر زمین ،ای دختر طلسم شده با طلسم تو امشب سر جنگ دارم می خواهم سر به دامانت بنهم و
تاسپیده دم اشک بریزم شاید از این دلسوزی به رحم آیی و بگویی چه عاملی تو را جادو کرده است .
از آن چشمهای وحشتناک تو پیداست که افسانه ی عمیقی در دل سیاهت پنهان کرده ای .سیاهی
چشمهایت گواهی می دهد ظلمهایی را که به من و امثال من کرده ای هیاهوی ظاهرت از ظاهرت از
رازی عظیم پرده بر می دارد ،آتش نگاه سوزانت می گوید که چه ستمهایی در دنیا مرتکب شده ای
ای جادوگر صمیمانه بیا و بگو تو را چه شده ؟
ای دختر سیاه چشم ای ستمگر ای نامهربان ترین که نام فرشته ای را به خود گرفته ای و داری مردم
این دنیا را در لهیب عشق خود می سوزانی ای جادوگر خدایت ببخشد در این روزها که بر تخت سلطنت
عشق می نشینی چه وحشیانه حکم می کنی چه عاشقهایی را بی گناه محکوم می کنی ای قوی ای
بیا و بگو با یک گل نازپرور ،با یک انسان ضعیف در این روزهای طولانی چه می کنی ؟ تو ظالمی
اما خدا می داند چه ظالمی . تو مظلوم را به انتقام و دادخواهی به ظلم بر انگیخته شاید با کسی برهم
زده ای که دوستش داشتی هر چند که فکر می کنم تو اصلا معنای دوستی و دوست داشتن را نمیدانی
و شاید یک فرد دروغگو تو را فریب داده و اکنون از ما می کنی و شاید انسان تیره روزی در نیمه
شبی با تو غم دل گفته ... آه چه سکوت مرگباری!
ای دختر جوان ابرو کمان آخر امشب به چه گناه مرا به پای قلم و کاغذ سیاهی نشانده ای آخر گناه من
چیست ؟
قلبت خونین است ! از قلب اندوهناک آن عاشق پاک باخته و دل سوخته که جز خون دل خوردن کاری
نمی تواند بکند که خونین تر نیست!
غم داری؟ از غم آن دلباخته ی دل شکسته که بیشتر نیست .میسوزی اشک می ریزی ! بهتر، تا
عاشقانت را از بی وفاییت از بین ببری ! تا اشک عاشقانت سبب گرمی بازار تو باشد تو یک فرد
سنگدل ،مغرور ،بی وفا و بی عاطفه هستی که از احساس هیچ بویی نبرده ای و....!!!!!!!!